
دلم شکستی وجانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم ودر آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت وغمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
زگرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک وآه یتیمان دو دیده بر سر راهت
...........
جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید
بروی چون منی الحق دریغ چشم ونگاهت
برو به کنج خرابتت ای ندیم گدایان
تو بختت آن نه که راهی بود به خلوت شاهت
در انتظار تو میمیرم ودر این دم آخر
دلم خوشست که دیدم به خواب گاه به گاهت
.............
کنون که می دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوههای سلاطین که می شود پر کاهت
.............
خدا وبال جوانی نهد به گردن پیری
تو ای شهریار خمیدی به زیر بار گناهت
نظرات شما عزیزان: